تبليغاتX
دست نوشته های غریب ترین آشنا

سلام دوستان عزیز

داشتم توی نت چرخ میزدم که به این شعر بر خوردم  که به نظرم جالب اومد و به اوضاع امروز دنیا هم بی ربط نبود و چند وقتی هم بود که آپ نکرده بودم گفتم بزارمش توی وبم تا دوستان هم از خوندنش بی نصیب نباشن.

 شاعر این شعر هم علیرضا قزوه است

آقای پپسی كولا !

كاری كنید كه غزه در محاصره كامل است

آقای فانتا !

تو كاری كن

كه زمزم الحرمین

كاری نمی كند

اهرام مصر!

خدای معبد آمون!

خوابگزاران اعظم

كاری كنید

كه من خواب سه مار سیاه دیده ام

كه مغز سیصد و شصت و پنج روز را

در سینی ماه

می بردند بر سر

خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی

و خواب نیل

كه با ساطور

سیصد و شصت و پنج تكه شد

من خواب یوسف را دیدم

در چاه نفت

افتاده بود

و تاجران دلار بر سر چاه

فریاد می زدند:

- هفتاد سنت بالا!

- دو دلار كم!

من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام

دیدم

كه جمال عبدالناصر

با اسب

از دروازه رفح گذشت

و عزالدین قسام

و صلاح الدین

دروازه های غزه را

گشوده بودند

خواب سه مار سیاه

بر شانه های حسنی مبارك و

شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!

دیدم كه پادشاهان عرب

خوراك مغز جوانان غزه را

در سه دیس كنفرانس

به پادشاه كشور یأجوج

تقدیم می كنند

آقای بی بی سی!

گویا نیوز!

بالاترین!

شما كاری كنید!

چرا كسی كاری نمی كند برای غزه

تعبیری برای خواب من زخمی

مارادونای عزیز پرتقالی!

تو كاری كن!

شیخ بدون چشم !

صاحب فتوای زمین نمی چرخد

و عكس حرام...

امیر نفت!

كه با برادر ناتنی ات

عربی رقصیدی

یك غلطی كن!

خوانندگان رپ و راگ!

شما كاری كنید!

كه غزه در دهان گرگ است

به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست

به صاحبان كلیسا نه

به خادم الحرمین

به الازهر

به كبارالعلما

هرگز!

آنان برای فتوا بر علیه نماز

با دست باز

آنان فقط

برای مصرف صابون و ادكلون

مُحرم شدن

و انتخاب حلق و تقصیر

و حرمت صید حرم

آفریده شده اند

آقای اسكولاری!

تو كاری كن!

آقای چلسی!

خانم هالیوود!

شما كاری كنید!

خانم آیشواریا!

عروس آمیتاباجان عزیز!

شما كاری كنید!

و شما

ای اسب های اصیل عرب!

نه از نژاد ذوالجناح اید

نه از نژاد براق

از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه

از نژاد یورو و جكوزی

سوارانتان را كشتند

و پادشاهانتان را اخته كردند

مردانگی تان را كشیدند

تا در مسابقات پرش

همچنان سواری بدهید و

رستگار شوید

كه شیوخ عرب

بزغاله و وزغ را

بر شما مسلط كرد

با این همه هنوز شما

مردترید از آن سه مار

شما كاری كنید

كه سازمان ملل تعطیل است!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:55 توسط غربت زده |

در این قسمت بخش هایی از کتاب حج دکتر شریعتی رو می خونید ( میدونم که مطلب یه مقدار طولانیه اما مطمئن باشین ارزش یک بار خوندنو داره)

 

"اکنون، هنگام در رسیده است، لحظه ی دیدار است ذی حجه است... خلق با خدا وعده ی دیدار دارند، باید در موسم رفت، به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت. صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمی شنوی؟

و تو ای لجن، روح خدا را بجوی، بازگرد و سراغش را از او بگیر، از خانه ی خویش، آهنگ خانه ی او کن، او در خانه اش تو را منتظر است، تو را به فریاد می خواند، دعوتش را لبیک گوی!

و تو ای که هیچ نیستی، تنها به سوی او شدنی و همین! موسم است، از تنگنای زندگی پست و ننگین و حقیرت (دنیا) از حصار خفه و بسته ی فردیتت(نفس) خود را نجات ده، آهنگ او کن، به نشانه ی هجرت ابدی آدمی، حج کن!

اکنون حج کن، آهنگ ابدیت کن، دیدار با خداوند، روز حساب، آن جا که دیگر دستت از عمل کوتاه است. محکمه ی آنجا که گوشت، چشمت و دلت را به محاکمه می کشند، از آنها یکایک می پرسند.

تو، اندام، اندام تو، مسئولی، مسئولند و تو قربانی عاجزی در زیر هجوم بی امان و ترحم ناپذیر اعمالت.

پس اکنون که در دار عمل هستی، خود را برای رحلت به دار حساب آماده کن، مردن را تمرین کن، پیش ازآنکه بمیری، بمیر!

مرگ را اکنون به نشانه ی مرگ انتخاب کن، نیت مرگ کن، آهنگ مرگ کن.

حج کن!

و حج، نشانه ای از این رجعت به سوی او، که ابدیت مطلق است، او که لا یتناهی است، او که نهایت

داردحد ندارد، بی همتاست.

و بازگشت به سوی او، یعنی حرکت به سوی کمال مطلق، خیر مطلق، زیبایی مطلق، قدرت، علم، ارزش و حقیقت مطلق، یعنی حرکت به سوی مطلق، حرکت مطلق به سوی کمال مطلق، یعنی حرکتی ابدی. یعنی تو یک شدن ابدی ای، یک حرکت لایتناهی ای. و خدا سرمنزل تو نیست، مقصد تو است، مقصدی که همواره مقصد می ماند. خدا آخرین نقطه ی خط سیر سفر تو نیست، سفر تو هجرت ابدی تو، به روی جاده ای است، صراطی است که نقطه ی آخرین ندارد. راهی است که هرگز ختم نمی شود. رفتن مطلق است و خدا در این حرکت تو در هستی جهان و در هستی خویش و هجرت ابدی، نشان دهنده ی جهت است، نه منزل نه تصوف! مردن در خدا، ماندن در خدا که اسلام!: رفتن به سوی خدا!انا لله و انا الیه راجعون...

نه فنا، که حرکت

نه فیه، که الیه!

که خدا از تو دور نیست تا به او برسی.

خدا از تو نزدیک تر است،

به تو!

و دورتر از آن است که بتوان به او رسید...

تو، ای خویشاوند خدا، مسجود فرشته ها، انسان، انیس خداوند، تاریخ تو را مسخ کرده است. زندگی از تو یک جانور ساخته است. ای که با خدا پیمان بستی که تنها پرستنده ی او باشی و عاصی بر هر که جز او، اکنون پرستنده ی طاغوتی، بنده ی بت! آنچه خود تراشیده ای!

پرستنده و پرستار خداوندان زمین و نه خدای جهان، خدای مردم، خدای خویش، ای ظلوم! ای جهول! ای در سودای عمر، زیانکار! قربانی جور و جهل و خسران و بندگی و ذلت و احتیاج، پایمال ترس ها و طمع ها! ای که زندگی، جامعه و تاریخ تو را گرگ کرده است، یا روباه یا موش و یا میش! از قصرهای قدرت، گنجینه های ثروت و معبد های ضرار و ذلت و از این گله ی اغنامی که چوپانش گرگ است، بگریز، نیت فرار کن، خانه ی خدا را، خانه ی مردم را حج کن.."

حج: یعنی آهنگ، مقصد یعنی حرکت نیز هم. و همه چیز با کندن از خودت، از زندگیت و ازهمه علقه‌هایت آغاز می‌شود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون، حج نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ.

 حج: جاری شو!

هجرت از " از خانه خویش " به " خانه خدا"،"خانه مُردم"!

ای برلب‌های دیگران ترانه‌ساز، آهنگ نیستان خویش کن!

موسم: و اکنون هنگام در رسیده است، لحظه دیدار است، ذی حجه است، ماه حج، ماه حرمتِ جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس. زمین را، مهلت صلح، پرستش و امنیت داده‌اند، خلق با خدا وعده دیدار دارند، صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمی‌شنوی؟ و او در خانه‌اش ترا به فریاد می‌خواند، دعوتش را لبیک گوی! پس اکنون که در "دار عمل" هستی خود را برای رحلت به " دار حساب " آماده کن، مردن را تمرین کن، پیش از آنکه بمیری، بمیر.

حج کن!

به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.

احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.

کعبه

رنگ‌ها را همه بشوی!

سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،

" نه کسی باش که به میعاد آمده ای" ،

خسی شو که به میقات آمده ای"

" بمیر پیش از آنکه بمیری "

جامه زندگیت را بدرآور،

جامه مرگ بر تن کن.

اینجا میقات است.

نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو، خلق آگاه شو، خودآگاه شو.و اکنون انتخاب کن، راه تازه را،سوی تازه را،کار تازه را،و خود تازه را.

نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را می‌نوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر قعودش، پیامی ‌است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامی‌و هیچ قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.

محرمات: هر چه تو را به یاد می‌آورد، هرچه دیگران را از تو جدا می‌کند، وهرچه نشان می‌دهد تو در زندگی که‌ای؟ چکاره‌ای؟ هر چه یادگار دنیاست، هرچه روزمرگیها را برای تو تداعی می‌کند،هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز می‌گرداند، مدفون کن. و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمده‌ای، اینک پاسخش را می‌دهی: لبیک!

لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریکلک لبیک!

کعبه: در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی، ناگهان بر خود می‌لرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از خدا در جهان مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟

قطعه‌های سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه، بریده‌اند و ساده، بی‌هیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهاده‌اند و همین!

و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،

"همه‌سویی"یا"بی‌سویی"خدا!

رمز آن: کعبه!

امّا....

شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمه‌ای دارد که شکل آن را تغییرداده‌اند، بدان "جهت" داده است، این چیست؟

دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.

کعبه

نامش؟

حجر اسماعیل!

حجر! یعنی چه؟

یعنی دامن!

راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!

آری، یک زن حبس، یک کنیز!کنیزی سیاه‌پوست، کنیز یک زن، این دامان پیراهن‌ هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،اینجا " خانه ‌هاجر " است و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامی‌حج به خاطره‌ی ‌هاجر پیوسته است،و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،

پس هجرت؟

کاری‌ هاجروار!

و ای مهاجر که آهنگ خدا کرده‌ای، کعبه‌ی خدا است و دامان‌ هاجر!

طواف: آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستاره‌ای، در فلک خویش،دایره‌وار، برگرد آفتاببه رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،

چرا ایستاده‌ای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت می‌کند، به گرداب بپیوند!

قدم پیش نه!

حجرالاسود، بیعت: از"رکن حجرالاسود" باید داخل مطاف شوی، از اینجاست که وارد منظومه جهان می‌شوی،حرکت خویش را آغاز می‌کنی،"در مدار" قرار می‌گیری، در مدار خداوند، اما در مسیر خلق!

در آغاز باید، حجرالاسود را"مس" کنی. با دست راستت، آن را لمس کنیو بی درنگ خود را به گرداب بسپاری.

این"سنگ" رمزی از"دست" است، دست راست، دست کی؟

دست راست خدا.

طواف می‌کنی، دیگر خود را بیاد نمی‌آوری، به جای نمی‌آوری، تنها عشق است،جاذبه عشق و تو یک "مجذوب"!

از طواف خارج می‌شوی، در پایان هفتمین دور؟

هفت؟ آری!

اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا، و هفت؛ یاد آور"خلقت جهان" است.

و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.

اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا، ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده وحجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.

و اکنون

جاری شو، سیل شو،

بکوب و بروب و بشوی و......

...... بر آی!

حج کن!

و اکنون ابراهیمی ‌شده‌ای!

مقام ابراهیم: اکنون به آن من راستینت رسیده‌ای.....

در مقام ابراهیم می‌ایستی، پا جای پای ابراهیم می‌نهی؟

رویاروی خدا قرار می‌گیری، او را نماز می‌بری.

ابراهیم‌وار زندگی کن، معمارکعبه‌ی ایمان باش

سرزمین خویش را منطقه حرم کن،

که در منطقه حرمی‌!

سعی: نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان می‌دهی

و آهنگ"سعی"می‌کنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.

سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن

در طوف، در نقش ‌هاجربودن، و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو. و اکنون سعی را آغاز می‌کنی، و باز به نقش‌ هاجر برمی‌گردی.

هاجر تنها،

دوان بر سرکوههای بلند بی‌فریاد!

در جستجوی آب!

آری آب، آب خوردن!

نه آنچه ازعرش می‌بارد، آنچه از زمین می‌جوشد!

مادی مادی! همین ماده‌ی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی تشنه‌ی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن توخون می‌شود، که در پستان مادر شیر می‌شود، و در دهانطفل آب است!

طواف، روح و دگر هیچ!

و سعی، جسم و دگر هیچ!

و ناگهان، یکباره معجزه‌آسا!

- به قدرت نیاز و رحمت مهر- زمزمه‌ای!

"صدای پای آب"،

زمزم!

کعبه

و تقصیر، پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،

از احرام برون آی، اصلاح کن، جامه‌ی زندگی بپوش،

آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای خالی، به سراغ اسماعیلت، تنهایی تو به سر آمده است، زمزم، در پای اسماعیل تو می‌جوشد،

خلق در پیرامون تو حلقه زده‌اند، و چه می‌بینی؟ای خسته از"سعی"

بر عشق تکیه کن!

ای انسان مسئول!

بکوش!

که اسماعیل تو تشنه است،

و ای"انسان عاشق"

بخواه!

که عشق معجزه می‌کند.

گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی ‌بفشر، زمزمه‌اش را می‌شنوی،

از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،

از آن بیاشام، در آن شستشو کن.

امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد

"آمین"

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:48 توسط غربت زده |

سلام دوستان عزیزم
این روزها به غیر از بوی حج بوی دیگری به مشام نمیرسد و بودن در هر جایی به غیر از خانه خدا یعنی غربت، و بودن در غربت یعنی حسرت.
آری در این ماه همه به گرد معشوق خویش میگردند و من دیوانه وار بیهوده به دور خویش میگردم تا که چیزی، کسی، جایی شایسته ی طواف یابم باشد که آرام گیرم اما مگر میتوان خرمنی از آتش را با قطره ای آب خاموش کرد ... چه بیهوده جستجویی و چه مقایسه ی شرم آوری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
در زیر گزیده ای از سخنان دکتر شریعتی را در مورد حج با هم میخوانیم:
 
حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است ، باز می کند.

این دایره بسته ، با یک نیت انقلابی ، باز می شود ، افقی می شود ، راه می افتد ، در یک خط سیر مستقیم ، هجرت به سوی ابدیت. به سوی دیگری ، به سوی او !

هجرت از خانه خویش به خانه خدا ، خانه مردم ! و تو ، هر که هستی ، که ای ؟ انسان بوده ای ، فرزند آدم بوده ای ، اما تاریخ ، زندگی ، نظام ضد انسانی اجتماع ، تو را مسخ کرده است .

و تو ، جاده تاریخ را پیش گرفتی ، به راه افتادی ،کوله بار امانت خدا بر دوشت ، پیمان خدا در دستت ، نام ها که خدا به تو آموخت و در دلت و روح خدا در کالبدِ بودنت و ...

عصر ، تمامی سرمایه ات و تو ، کارت ؟ همه  از سرمایه خوردن ! پیشه زندگی ات؟ زیانکاری ، نه زیان در سود ، زیان در سرمایه: خسران! و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است.

و تو ، تا حال چه کرده ای؟ زندگی کرده ای !

- چه در دست داری؟

و چه شده ای؟ ای بر سیمای خداوند ! ای مسئول امانت او ؟ ای مسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین ! در جهان !

شده ای پول ، شده ای شهوت ، شده ای شکم ، شده ای دروغ ، شده ای درنده ، شده ای پوک ، پوچ ، خالی ! یا نه ، پر از لجن و دگر هیچ !

اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است. ذی حجه است ، ماه و جج ، ماه حرمت.

و تو ای لجن ، روح خدا را بجوی ، باز گرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !
حج بر اساس دو عمل اصلی استوار است:

۱- طواف              ۲- سعی

این دو عمل تجدید خاطره دو کاری است که هاجر و ابراهیم کرده اند.

به فرمان خداوند ، هاجر و کودک شیر خوارش به این سرزمین متروک و غریب و سوزان و خشک آمده اند ، ابراهیم این دو را آورده است و در وسط این دره ای که حتی خار و خسی از آن نمی روید گذاشته و خود باز گشته است.

هاجر با ایمان و یقین و تکیه بر لطف خداوند ، توکل این ماموریت شگفت را می پذیرد.... توکل مطلق !

با این همه می بینیم که کودکش را در این دره خشک به امید خدا و توکل بر اراده او می گذارد

و در عین حال تنها و بی پناه بر پست و بلند این کوه ها « می دود و می کوشد » تا مگر چشمه آبی یا آبدانی بیابد و کودکش را و خودش را از عطش نجات دهد‌ : کوشش مطلق !

و اساس حج همین دو اصل است : در هفت بار طواف برگرد کعبه.

عدد هفت نشانه بی نهایت و بی شمار است ، یعنی حرکت ابدی و همه عمر در مداری که محور اصلی اش خداست

و مسیر زندگی که از هر نقطه ای فاصله اش با کانون (خدا) یکی است

و هر گامی جهتش به زندگی ای هاجر وار و پس از طواف ، بی درنگ ، هفت بار میان دو کوه "سعی کردن"

« دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:43 توسط غربت زده |

 

خیلی حال میده امتحان کن ضرر نمیکنی

سلام دوستان عزیزم

توی خوابگاه که بودم بعضی وقتا با بچه ها دور هم جمع میشدیم و یه بازی دسته جمعی به نام مافیا انجام میدادیم. قصد توضیح کامل بازی رو ندارم اما میخوام مطالبی رو بگم که تا حدودی به این بازی ربط داره و نیاز هست شما به قواعد بازی آشنا بشین.

کلیت بازی اینجوریه که چند تا ورق مشخص به طور رندوم بین افراد پخش میشه و هر کس با توجه به نوع ورقی که در دستش قرار میگیره مشخص میشه که یه فرد معمولی هست یا یه پلیس یا دکتر یا مافیا (معمولا از هر 12 نفر، یه نفر پلیس، یه نفر دکتر، 3 نفر مافیا و بقیه معمولی هستند ) اما هیچکس از هویت دیگری خبر نداره قبل از شروع بازی همه چشماشون رو میبندن بعد کسانی که جزء گروه مافیا قرار گرفتن چشماشون رو باز میکنن و همدیگرو شناسایی میکنن. بعد از این اتفاق همه چشمارو باز میکننو بازی شروع میشه.

مهمه که بدونین این وسط، مافیا فقط از هویت همدیگه خبر دارن و هیچکس دیگه از هویت دیگری خبر نداره و بازی و رقابت بر سر تشخیص مافیاست. توی این بازی، مافیا سعی می کنن بقیه رو نسبت به تشخیص مافیا به شک بیاندازن چون که بعد از هر دوره جر و بحث ، نسبت به اینکه چه کسی مافیاست رای گیری میشه و کسی که بیشترین رای رو بیاره، یعنی از نظر اکثریت مافیا تشخیص داده بشه باید از بازی بیرون بره. اما نکته ای که باعث شد من کل بازی رو براتون توضیح بدم کاری هست که، افرادی که حرفه ای هستند و قرعه ی مافیا به نام اونا می افته،توی این بازی  انجام میدن.

توی زندگی روزمره ی ما بارها و بارها این بازی تکرار میشه و دور و بر ما پر است از مافیاهای مختلف اما به نظر شما واقعا میشه اونا رو درست تشخیص داد؟

من در اینجا قصد دارم تا اونجای که ممکنه شما رو با ماهیت مافیا آشنا کنم.

اولین خصیصه ی اونا اینه که کاراشون رو دور از چشم بقیه انجام میدن پس شما هیچوقت نمیتونی یه سر نخ از کاراشون پیدا کنی. توی این بازی هم  وقتی که رای گیری کردن و یه نفر از دور بازی خارج شد دوباره همه چشماشون رو میبندن وبعد مافیا چشماشون رو باز میکنن ودور از چشم همه  و با اشاره ی دست به کسی که در جریان بازی زیاد به اونا گیر داده باشه اشاره میکنن. این کار معنیش اینه که وقتی دوباره همه چشماشون رو باز کردن اون باید از بازی بیرون بره (در اصطلاح یعنی مافیا در شب اونو کشتن).

دومین خصلت اونا هم مشخص شد. پس مواظب باشید، اگه زیاد به کاراشون گیر بدید و سعی داشته باشین هویت اونا رو فاش کنین خیلی راحت شما رو از سر راهشون بر میدارن.

اما خصوصیت بعدی اونا اینه که اونا توی جمع هیچوت با هم دیده نمیشن. توی این بازی هم بارها دیده میشه که این سه نفر (مافیا) همیشه نظرات متفاوتی رو ارائه میکنن. دلیل این کارشون هم اینه که بعد از انجام رای گیری، شخصی که به اصطلاح کشته میشه و باید از بازی بیرون بره، بعد از خروج از بازی هویت خودش رو فاش میکنه و اگه اون فرد مافیا نباشه، اینجاست که مردم در دور بعد به افرادی مشکوک میشن که به این فرد بی گناه رای دادن.           

یکی دیگه از خصوصیت های مافیا، انداختن مردم عادی به جون همدیگست چرا که اونا تعدادشون کمه و به تنهایی نمی تونن به اهدافشون برسن. نکته مهم اینه که اونا به سراغ افرادی میرن که ساده لوح ترند چرا که اونا راحت تر فریب میخورن و معمولا در اکثریتند.

اما رسیدیم به خطر ناک ترین خصیصه ی اونا یعنی خود زنی.

فکر کنم بارها اتفاق افتاده که شما تا آخرین مرحله تشخیص مافیا درست پیش رفتید اما یه اتفاق، نظر شما رو نسبت به همه چیز عوض کرده.

مثلا توی فدراسیون فوتبال وقتی همه فدراسیون رو مقصر عدم نتیجه گیری میدونن، با یک تعویض مربی ساده و آوردن یه مربی نام دار نظر شما کاملا نسبت به فدراسیون عوض میشه. یا وقتی شما نسبت به مجلس بی اعتماد میشین با اسیضاح یکی دو وزیر، شما یه دید مثبت کاذب پیدا میکنین. به این اتفاق ساده که همیشه در بازی مافیا اتفاق میفته و با اینکه همه از انجام چنین کاری در بین مافیا آگاهند ولی بازم فریب میخورن خوذزنی میگن. لازمه که بدونین که این تصمیمات درست در نقطه ی بحرانی صورت میگیره یعنی درست در زمانی که مردم قصد گرفتن یه تصمیم خیلی مهم رو دارن. اینجاست که مسئولیت  اقلیت آگاه جامعه پیش از پیش سنگین تر میشه چرا که علاوه بر شناسایی مافیا و شناساندن اون به بقیه، باید مراقب این عمل خطرناک مافیا هم باشن و با تیز هوشی، اکثریت نا آگاه جامعه رو هم نسبت به این حرکت بیدار کنن.

مصداق این حرکت توی این بازی هم بارها دیده میشه. یه مثال دیگه ای که وجود داره و ممکنه بازم تکرار بشه انتخابات های مهم کشور از جمله ریاست جمهوریه. من قصد اینو ندارم که در این مورد اظهار نظر کنم و قضاوت در این مورد رو به خواننده واگذار میکنم اما از شما می خوام که با دید بازتری به انتخابات پیش رو نگاه داشته باشین و توی این بازی مافیایی زندگی جزء اکثریتی که بازیچه قرار میگیرن نباشید.

<<منتظر نظرات شما هستیم>>

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:19 توسط غربت زده |

چه امید بندم در این زندگانی

که در ناامیدی سرآمد جوانی

سرآمد جوانی و مارا نیامد

پیام وفایی ازاین زندگانی

بنالم زمحنت همه روزتا شام

بگریم زحسرت همه شام تاروز

توگویی سپندم براین آتش طور

بسوزم ازاین آتش آرزوسوز

بود کاندرین جمع ناآشنا

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک

ندیدم نشانی زمهر و وفایی

چو کس بازبان دلم آشنا نیست

چه بهترکه از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرانیست همدرد بهتر

که ازیاد یاران فراموش باشم

ندانم درآن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بیقرار که آرام گیرد ؟

ندانم که از بخت بد آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:26 توسط غربت زده |


پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:59 توسط غربت زده |

 

.........شگفتا وقتي بود نمي ديدم،


 

وقتي مي خواند نمي شنيدم،


 

وقتي ديدم که نبود....


 

وقتي شنيدم که نخواند......!


 

چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد وزلال؛در برابرت،مي جوشدو مي خواندو مي نالد،


 

تشنه آتش باشي و نه آب؛


 

چشمه که خشکيد،


 

چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخار شدو به هوا رفت


 

 و آتش، کوير را تافت و در خود گداخت


 

 و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد،


 

تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش،


 

و بعد عمري گداختن از غم نبودن،


 

کسي که تا بود ،


 

از غم نبودن تو مي گداخت

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:11 توسط غربت زده |

سلام

امروز مجبور شدم برای انجام یه کاری از خونه بزنم بیرون. حتما میدونین که توی لامرد هر جا که کار داشته باشی حتما باید از میدون اصلی شهر عبور کنی اما این بار دیگه از میدون قبلی خبری نبود.

حصار کشی دور میدون نمیذاشت ببینم اون تو چه خبره اما فقط میشد دید که یه بیل مکانیکی داره اون تو دل و روده ی میدون اصلی شهر رو میریزه بیرون.

اول کلی خوشحال شدم آخه فکر کردم می خوان اینجا هم مترو بزنن (تو دلم گفتم که دیگه کسی بهمون نمیگه بچه شهرستانی)، اما یه کم که پرس و جو کردم فهمیدم که نه، از مترو و اینجور چیزا خبری نیست.

 ظاهرا یه طرح جدید به دست شهردار رسیده و دیده که طرح خوبیه، پول عوارض و ۲ درصد گازو اینجور چیزا هم رو دستشون باد کرده، سریعا دستور اجراشو داده.

اینو نوشتم که اگه شما هم طرح جدیدی دارین برای شهرداری بفرستین مطمئن باشین که استقبال میکنن، آخه ۲ تا میدون ورودی شهر (از قسمت شرقی) هنوز بدون طرح باقی موندن ولی تو رو خدا بنویسین که طرح ارسالیتون مربوط به کدوم میدونه میترسم دوباره روی میدون اصلی اجراش کنن.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:50 توسط غربت زده |

من قصد دارم در این قسمت مطالبی رو از حضرت علی که بیشتر اونها رو از نهج البلاغه انتخاب میکنم و توی جامعه ی امروزی هم نمود بیشتری  دارند رو، بنویسم. این بار نامه ی 45 نهج البلاغه (نامه ی حضرت علی به عثمان بن حنیف) رو انتخاب کردم.

 باشد که شما نیز همانند این بنده ی حقیر برای لحظاتی هر چند اندک اندیشه کنید.

قسمت اول نامه بیشتر قابل توجه کسانیه که خوان های رنگارنگ گسترانیده که فقط ثروتمندان به آن دعوت شوند وبیشتر قابل توجه مسئولینی که بر سر این سفره ها حاضر شوند :

اما بعد!اى پسر حنيف!به من گزارش داده شده كه مردى كه از متمكنان‏ اهل‏ «بصره‏» تو را به خوان ميهمانيش دعوت كرده،و تو به سرعت ‏به سوى‏آن شتافته‏اى، در حاليكه طعامهاى رنگارنگ، و ظرفهاى بزرگ غذا يكى‏ بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مى‏شد. من گمان نمى‏كردم تو دعوت جمعيتى‏ را قبول كنى كه نيازمندانشان ممنوع،و ثروتمندانشان دعوت شوند.به آنچه‏ميخورى بنگر(آيا حلال است ‏يا حرام؟). آنگاه آنچه حلال بودنش براى تو مشتبه بود از دهان بينداز و آنچه را يقين‏ بپاكيزگى و حليتش دارى تناول كن .

دور و برتون رو که نگاه کنین پر است از آدم هایی که فقط به این دل خوش کردن که نام رئیس رو یدک میکشن / ودیگر هیچ/:

آيا بهمين قناعت كنم كه گفته شود:من امير مؤمنانم؟ اما با آنان‏ در سختيهاى روزگار شركت نكنم؟! و پيشوا و مقتدايشان در تلخيهاى زندگى‏نباشم؟ من آفريده نشدم كه خوردن خوراكيهاى پاكيزه مرا بخود مشغول ‏دارد،همچون حيوان پروارى كه تمام همش،علف است،و يا همچون حيوان رهاشده‏اى كه شغلش چريدن و خوردن و پركردن شكم ميباشد.و از سرنوشتى‏كه در انتظار او است‏ بى خبر است آيا بيهوده يا مهمل و عبث آفريده شده‏ام؟

در اینجا جواب مولا را به کسانی که او را به خاطر نوع و میزان خوراکش به سستی در مبارزه با همتایانش متهم می کنند، می خوانیم:   

آگاه باشيد! درختان بيابانى چوبشان محكم‏تر است اما درختان سرسبز كه همواره در كنار آب قرار دارند پوستشان نازكتر (و كم دوامترند)،

درختانى كه در بيابان روئيده و جز با آب باران سيراب نمى‏گردند،آتششان‏ شعله ورتر و پر دوامتر است،و من نسبت‏ به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همچون روشنى كه ازروشنائى ديگر گرفته شده باشد،و همچون ذراع نسبت‏ به بازو هستم (بنابر اين‏روش او را از دست نميدهم)

این قسمت از نامه  منو بیشتر به فکر واداشت (نگاه متفاوت علی و  صحبت از سر درد با دنیا):

اى دنيا! از من دور شو! افسارت را بر گردنت انداختم،تو را رها كردم‏ من از چنگال تو رهائى يافته، و از دامهاى تو رسته‏ام و از لغزشگاههايت دورى‏گزيده‏ام. كجايند پيشينيانى كه با شوخي هايت آنها را مغرور ساختى؟ كجا هستند ملتهائى كه بازينتها و زخارف خود آنها را فريفتى؟ هان! آنها گروگان گورستانها، و درون لحدها شده‏اند (اى دنيا!) سوگند بخدا اگر توشخصى ديدنى و قالبى حسى بودى،حدود خداوند را در مورد بندگانى كه آنها را با آرزوها فريب داده‏اى بر تو جارى مى‏ساختم.و كيفر پروردگار را درمورد ملتهائى كه آنها را بهلاكت افكندى، و قدرتمندانى كه آنها را تسليم مرك ‏و نابودى نمودى و هدف انواع بلاها قرار دادى در آنجا كه نه راه پس داشته و نه راه‏پيش،درباره‏ات بمرحله اجرا مى‏گذاردم.

و سخن آخر علی (ع) با پسر حنیف:

بنابر اين اى پسر«حنيف‏» از خدا بترس! و بهمان‏ قرص‏هاى نان اكتفا كن تا خلاصى تو از آتش جهنم امكان پذير گردد.

 دوستان عزیز، پیشنهاد های خودتون رو در مورد موضوعات انتخابی، محتوای مطالب و شیوه ی نگراش حتما در قسمت نظرات عنوان کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:39 توسط غربت زده |

این متن نامه ایه که چندی پیش چند تا از دوستان محترمون به آقای حیاتی نماینده ی محترم شهرستان لامرد نوشته بودن اگه می خواین بدونین که آقای حیاتی پیگیری کردن یا نه به سایت www.nigc.ir/tamin رفته، به قسمت مربوط به اعلام نتایج پالایشگاه پارسیان یه سری بزنین و بگین چند نفر از قبول شدگان رو می شناسین که لامردی هستن حتما اسم افرادی رو که می شناسین توی قسمت نظرات بنویسین تا ما هم بدونیم

 بسمه تعالی

 نماینده محترم شهرستان لامرد  جناب آقای حیاتی

با سلام و احترام

به استحضار می رساند که شرکت پالایش گاز پارسیان از طریق برگزاری آزمون سراسری شرکت گاز، همراه با پالایشگاه های بید بلند 1و2 ، عسلویه و ایلام ، اقدام به جذب نیروهای مورد نیاز خود کرده است.

نظر به اینکه تعداد افراد مورد نیاز این شرکت جهت استخدام با توجه به اطلاعات بدست آمده کمتر از 100 نفر می باشد و با توجه به تعداد زیاد شرکت کنندگانی که محل انتخابی خدمت خود را شرکت پالایش گاز پارسیان انتخاب کرده اند وهمچنین با توجه به در نظر نگرفتن سهمیه ویژه ی بومی برای شرکت کنندگان منطقه لامرد و مهر، احتمال استخدام جوانان این منطقه در این شرکت به حداقل رسیده است.

لذا از جنابعالی به عنوان نماینده شهرستان خواهشمند است در جهت اشتغال هر چه مطلوب تر جوانان  این منطقه در شرکت پالایش گاز پارسیان، اقدامات لازم را در جهت در نظر گرفتن امتیاز ویژه ی بومی برای متقاضیان منطقه ی لامرد و مهر مبذول نمائید.  

لازم به ذکر است که کل استان فارس به غیر از شیراز سهمیه ی بومی پالایشگاه پارسیان محسوب می شوند و حتی سهمیه ی بومی استان فارس برای پالایشگاه پارسیان در مقایسه با سهمیه ی بومی استان خوزستان برای بید بلند 1و2، و استان بوشهر برای عسلویه-که 50 درصد می باشد- کمتر است.

                                                                                                                

                                                                                                               با تشکر

                                                                                                  جمعی از جوانان جویای کار

این نامه رو توی وب گذاشتم تا دوستان خودشون قضاوت کنن

ما انتقاد پذیریم  امید واریم که همه انتقاد پذیر باشند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:10 توسط غربت زده |